تبليغاتX
بچه مسلمان

بچه مسلمان

دل نوشته های یک دل پر حرف

خمینی

و این چنین گفت روح خدا :


"هیهات اگر خمینی یکه و تنها هم بماند ، به راه خود که راه

مبارزه با کفر و ظلم و شرک و بت پرستی است ادامه خواهد

داد و به یاری بسیجیان جهان اسلام، این پابرهنه های مغضوب

دیکتاتورها، خواب راحت را از دیدگان سرسپردگانی که به

ظلم و ستم خویش اصرار می نمایند سلب خواهد کرد. راستی اگر

بسیج جهانی مستضعفین تشکیل شده بود، چه کسی جرات این همه

جسارت با فرزندان معنوی رسول الله را داشت؟ "

راستی که جناب روح الله به حرفهایی که می زد نه تنها باور که یقین داشت

بعضی اوقات گمان می کنم اگر هر کس دیگری جز امام قرار بود تا ملت پارس را از سیطره شاهان قدیم و جدید برهاند حداکثر کاری مثل میرزای شیرازی انجام می داد

خمینی فقط یک مرجع یک رهبر و یا حتی یک کاریزما نبود , او مردی بود که که ذات استراتژی دینی شیعه را پس از سالها فراموشی دوباره زنده کرد


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 12:11  توسط احمد رضا  | 

یک سوال فلسفی ساده

یک سوال فلسفی ساده


امشب داشتم یه مطلب فلسفی رو مرور می کردم. بذارین از زبون یه فیلسوف به اسم دکتر پیتر سینگر براتون نقل کنم.

دکتر سینگر در حالی که در خیابون شماره 5 نیویورک قدم می زنه (یکی از با کلاس ترین منطقه های آمریکا) می رسه به یه کفش فروشی. پشت ویترین کفش فروشی تعدادی کفش می بینه که قیمت هر کدومشون از مبلغ اجاره خونه ی یک فرد عادی آمریکایی بیشتره.

دکتر سینگر می گه: "سی سال پیش یه مقاله نوشتم که در اون مقاله یک سوال ساده مطرح کرده بودم: تصور کنین دارین از کنار یه برکه رد می شید و عمق آب برکه تا زانو یا کمر شماست. در همین حین متوجه می شید که بچه ای در آب برکه در حال دست و پا زدن و غرق شدن هست. شما به اطراف نگاه می کنید و متوجه می شید که پدر و مادر بچه یا هیچ کس دیگری برای نجاتش حضور نداره و فقط شما هستین که می تونین جون این بچه رو نجات بدین. البته برای نجات دادن بچه هیچ خطری شما رو تهدید نمی کنه. تنها مشکل شما اینه که یه جفت کفش بسیار ارزش مند پاتون هست (با اشاره به کفش های پشت ویترین). و اگر اقدام به نجات بچه بکنید، کفشتون از بین می ره..."

سینگر می گه: "خوب، واضحه هر موقع این مثال رو برای مردم می زنم، همه بلافاصله می گن: اینجا دیگه کفش ها مهم نیست. وظیفه ی هر کسی هست که این بچه رو نجات بده. این واضحه"

"و من در جواب می گم: بسیار خوب، با شما موافقم. بیاین یک لحظه بیشتر فکر کنیم؛ در دنیای امروز، می دونین که اگر به قیمت این کفش ها (پشت ویترین) به سازمان های جهانی حمایت از فقرا کمک کنین، و یا حتی خودتون مبلغ رو به دست یک کودک فقیر برسونین، می تونین جون یک یا چند بچه رو نجات بدین. همون طور که می دونین سالیانه هزاران کودک به دلیل مشکلات پیش پا افتاده مثل نداشتن آب آشامیدنی جون خودشون رو از دست می دن. به جای خریدن این کفش شما می تونین جون یک بچه رو نجات بدین."

...

و دکتر سینگر ادامه می ده: "و به همین دلیل من دوست دارم در خیابون شماره 5 نیویورک قدم بزنم و در مورد فلسفه اخلاق فکر کنم."


برگرفته از وبلاگ  علیرضا بازارگان

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 15:44  توسط احمد رضا  | 

نامه ای از یک استاد برای دوست دانشجو یش

بسم الله الرحمن الرحيم

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علي ذلك؛ اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله؛ اللهم العنهم جمیعا.

سلام

مهدی عزیزم

ایمیلت را که شامل بیانیة آقای موسوی و نامة آقای رضایی بود خواندم. از زحمتی که کشیدی ممنونم اما نفهمیدم چرا آنها را برای من فرستادی. اگر منظورت این بود که مرا از محتوای این بیانیه و آن نامه مطلع نمایی، باید عرض کنم که قبل از ایمیل شما آنها را خوانده بودم. اما اگر منظورت این بوده که نظر مرا بدانی، اجازه بده چند سطری برایت بنویسم و گفتگوی مفصل‌تر را موکول کنیم به دیدار حضوری در سر کلاس حلقة مطالعات.

ابتداء، بد نیست بدانی که خانمی از آشنایان خود بنده، در روز عاشورا و در حوالی خیابان کارگر شمالی، با جمعی از این مردم ـ به زعم آقای موسوی ـ خداجوی سبز مواجه می‌شود. این خانم که تمام روزش را صرف عزاداری کرده بود، بی‌خبر از آشوب‌های شهر، وقتی می‌بیند که عده‌ای دختر و پسر جوان، مشغول هلهله و شادی هستند، به آنها تذکر می‌دهد که امروز روز عاشوراست. بی‌چاره، تذکر دادن همان، و کتک خوردن همان. خودش می‌گوید: وقتی به آنها گفتم امروز روز عاشوراست، فریاد زدند این هم یکی از مزدوران خامنه‌ایست و بعد به جانم افتادند. دست آخر هم یکی از فرهیختگان این جماعت ـ به اصطلاح ـ خداجوی سبز در صدد ارشاد او برمی‌آید و به او می‌گوید: فرق ما با شما این است که شما ایران را برای اسلام می‌خواهید و ما اسلام را برای ایران!

اگر برایت جالبست می‌گویم که این خانم آشنای ما، به خاطر لگدهایی که نوش جان کرده، از روز عاشورا تا امروز، هنوز نمیتواند درست راه برود و از ناحیة رحم نیز دچار خون‌ریزیست.

البته من آن‌قدر منصف هستم که رفتار عده‌ای از یک جمعیت را به پای همة آنها نگذارم. اما از خودم می‌پرسم: آیا خداجویان سبز آقای موسوی هم در نگاهشان به دیگران، چنین انصافی را رعایت می‌کنند؟

با این همه، مهدی عزیزم، من و تو می‌دانیم که ماجرا بسی فراتر از یک کتک‌کاری ساده است. کاش به جای بیانیة تکراری آقای موسوی، فیلم‌های BBC و VOA را برای من می‌فرستادی که از قرار معلوم، در تمام روز عاشورا خداجویان سبز آقای موسوی را به قصد براندازی نظام ـ دقیقا به قصد براندازی ـ تهییج می‌کردند. کاش احساس کاذب پیروزی و فتح پایتخت را که گاه باعث اوج گرفتن هلهله و شادی خداجویان سبز آقای موسوی در روز عاشورا شده بود را برایم منعکس می‌ساختی. کاش صحنه‌های سوت کشیدن و کف زدن خداجویان سبز در روز عاشورا، وقتی شایعة فرار آقای خامنه‌ای به روسیه (!) در میانشان دهان به دهان می‌گشت را برایم می‌فرستادی. کاش اصرار عده‌ای از آنها را برای شروع درگیری با پلیس منعکس می‌کردی. کاش پاره کردن کتیبه‌های امام حسین و سرنگون ساختن ایستگاه‌های صلواتی چای در روز عاشورا را نشانم می‌دادی. چون، من بیانیة آقای موسوی را قبلا دیده بودم اما وقتی که این صحنه‌ها رخ می‌داد، در محل حاضر نبودم؛ برای این‌که در مسجد محلمان داشتم می‌گفتم: اگر حسین من تویی سرت کو؟ به من بگو علی‌اکبرت کو؟

مهدی جان، من آن جا حاضر نبودم لیکن تک‌تک این وقایع را دوستان بسیار موثق من که خود شاهد ماجرا بوده‌اند برایم تعریف کردند. دوستانی که بعضی از آنها حتی علاقة خاصی به درگیری‌ها و مسائل سیاسی ندارند اما از بد حادثه، در آن روز عاشورا، در میان این صحنه‌ها گرفتار شده بودند.

با این حال، عزیز دلم، اگر از همة این اتفاقات هم بگذریم، من و تو، به خاطر ارتباط وسیع و عمیقمان با این جماعت سبز، چیزهای را می‌دانیم که تعجب می‌کنم آقای موسوی با این همه ادعای درایت و صداقت، چطور این جور چیزها را حتی به روی مبارک خود نمی‌آورد.

من و تو می‌دانیم که جنبش سبز، ملغمة بی‌قواره‌ای از انواع گرایش‌هاست که بچه‌های مذهبی و انقلابی، از کم‌ترین تعداد در ترکیب این معجون شله‌قلم‌کار برخوردارند. من و تو می‌دانیم، از تعداد قلیل بچه‌های مذهبی و انقلابی ـ که به نظر من، آنها حتی در وقایع روز عاشورا، حضور نداشته‌اند ـ که بگذریم، مسلمان‌ترین بچه‌های سبز، چنان اسلامشان آغشته با آموزه‌های غربی است که شاید بهترین عنوان برای اسلام آنها همان عنوان اسلام آمریکایی باشد که امام ما بر روی پیرمردهای این جماعت گذاشت. من و تو می‌دانیم که پیاده نظام حاضر در میدان جنبش سبز چگونه سر در دامن نهضت آزادی و جبهة ملی و گروه‌هایی دارند که من ـ دست کم به خاطر احترامی که برای امام خودم و امام آقای موسوی قائلم ـ ابا دارم حتی قلمم را به نام آنها آلوده کنم. شما بهتر از من می‌دانی که امام خمینی در بارة طرز فکر لیبرال‌ها و نهضت آزادی چه نظراتی داشت و چگونه آنها را پدر معنوی منافقین و خطر آنها را گاه بیش‌ از خطر آمریکا می‌دانست. از این مهم‌تر، شما به خوبی می‌دانی که این گروه‌ها همین امروز در بارة امام خمینی و اسلام ناب محمدی ـ تعبیری که خود او به کار می‌برد ـ چه دیدگاهی دارند و چه حرف‌هایی می‌زنند؛ و من مانده‌ام حیران که امام، امام، گفتن‌های آقای موسوی را باور کنم یا یارگیری‌های افراطیش از دشمنان کینه‌توز خمینی را.

اما عزیز جانم، موضوع هم‌چنان بسی فراتر از این حرف‌هاست. من و تو نیک می‌دانیم که چه کسانی تفکرات مرتجعانة سکولاری و لیبرالی را در میان تحصیل‌کردگان کشور ما گسترش و شیوع داده‌اند. دست کم ـ مهدی عزیزم ـ تو شاهدی که این برادر کوچکت نزدیک 15 سال است که در کلاس‌های درسش با این تفکرات باطل می‌جنگد؛ و تو شاهدی که حلقة وسیعی از یاران انتخاباتی آقای موسوی، چگونه در این سال‌ها، آموزه‌های فاسد لیبرالیستی و سکولاریستی را در میان جوانان ما ترویج کرده‌اند و می‌کنند. خود را به حماقت زدن است اگر گمان کنیم شعارهایی مثل «نه غزه نه لبنان» و «جمهوری ایرانی» شعارهای خلق‌الساعه‌ای هستند که فقط از سر لج‌بازی با جمهوری اسلامی بر ذهن و زبان سبزها نازل شده است. مگر می‌شود کسی قرآن خوانده باشد و ایران که سهل است، همه چیز را برای اسلام نخواهد؟ اما این جماعت، فرزندان همان کسانی هستند که می‌گفتند خمینی ایران را برای اسلام می‌خواست و ما اسلام را برای ایران می‌خواهیم. این جماعت، فرزندان همان کسانی هستند که دین ـ یعنی کلام واجب‌الوجود و رب‌‌العالمین ـ را چیزی هم‌ردة فرهنگ تاریخی پدرانشان می‌دانند و تازه وقتی به دنبال اتخاذ نامی برای خود هستند، ملیت را مقدم بر مذهب قرار می‌دهند. ما با این جماعت، از همان روزی که با امام خمینی پیمان بستیم، آشنا شدیم. کینه‌توزی آنها نسبت به امام ما چیز جدید و تعجب‌آوری نیست. عجب از کسانی است که ـ مثل آقای موسوی ـ همة آبرویشان را از امام خمینی دارند اما سال‌هاست که جاده صاف کن ترویج اسلام آمریکایی و  اندیشه‌های لیبرالی و سکولاری در میان جوانان ما شده‌اند.

آیا لازمست نام ببرم چه کسانی در این سال‌ها، دائما بر طبل ایدئولوژی‌زدایی از حکومت نواخته‌اند؟ لازمست نام ببرم چه کسانی جوهرة دین را ـ فقط و فقط ـ اخلاق فردی خواندند و حضور دین در صحنه‌های زندگی اجتماعی و سیاسی را مایة ملوث شده دین در نگاه مردم دانستند؟ لازمست نام ببرم چه کسانی حتی عنوان «جامعة مدنی اسلامی» را برنتافتند و در روزنامه‌هایشان نوشتند: «جامعة مدنی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد»؟ لازمست نام ببرم چه کسانی واقعة سقیفه را سرآغاز رشد عقلانیت امت اسلامی و خروج از زیر بار رهبری کاریزماتیک پیامبر نامیدند؟ لازمست نام ببرم چه کسانی زیارت عاشورا را خشونت‌طلبانه خواندند؟ لازمست نام ببرم چه کسانی حاضر نشدند ـ حتی برای «عماد مغنیه» ـ لقب «شهید» را به کار گیرند؟ لازمست نام ببرم چه کسانی دائما در گوش جوانان می‌خواندند که صحنة سیاست خارجی، صحنة تفکرات ایدئولوژیک نیست؟ لازمست نام ببرم چه کسانی به بهانة وجود قرائت‌های گوناگون از دین، می‌کوشیدند دین را از صحنة تصمیم‌گیری‌های سیاسی و اجتماعی ما خارج سازند؟ لازمست نام ببرم چه کسانی می‌گفتند حکومت اسلامی یعنی همان حکومت مسلمانان؟ و با این ترفند می‌کوشیدند التزام حکومت به دین را در عرصه‌های حقوقی و در ساختار حکومت، زیر سؤال ببرند؟ تو نیک می‌دانی اگر نام این کسان را کنار هم ردیف کنیم، می‌شود سیاهه‌ای از اسامی کسانی که امروز، در داخل و خارج کشور سنگ آقای موسوی را به سینه می‌زنند و با کمک دلارهای آمریکایی و ابزار ماه‌واره‌ها و اینترنت، جوانان سبز را در میدان براندازی این جمهوری دینی دل‌گرم نگاه می‌دارند.

مهدی جان، من و تو نیک می‌دانیم که اکثریت این جماعت سبز، برای آقای موسوی ارزشی بیش‌تر از یک دست‌مال کثیف قائل نیستند. تا وقتی به دردشان بخورد برایش یا حسین میرحسین می‌گویند و اگر میرحسین موسوی ـ به قدر ذره‌ای بخواهد به آرمان‌های دینی امام خمینی ـ حقیقتا ـ پای‌بند بماند، مثل یک دست‌مال کثیف او را به دور می‌افکنند. بنابراین از خودم می‌پرسم: آقای موسوی خود را در چه جای‌گاهی دیده که در انتهای بیانیه‌اش ره‌نمود می‌دهد و برای مجلس و دولت و قوة قضاییه و عالم و آدم تعیین تکلیف می‌کند؟

نه خیال کنی با محتوای همة پیشنهادات او  کاملا مخالفم. نه! تو خودت می‌دانی که من هم‌واره منتقد دولت آقای احمدی‌نژاد بوده‌ام و هستم؛ و نه در سال 84 و نه 88 به او رأی نداده‌ام. اما سؤال من این است که آقای موسوی فکر کرده کجای این ماجرا قرار دارد که چنین ره‌نمودهایی صادر می‌کند؟ پیاده نظام جماعت سبز که معطل او نیستند. تعداد قلیل بچه‌های مذهبی و انقلابی طرف‌دار ایشان هم که در این وقایع نقش مهمی ندارند. پس چه کسی منتظر بیانیه‌های آقای موسوی است که ایشان چنین افاضاتی (به قول برره‌ای‌ها) از خود به در می‌کند؟

آقای موسوی یک شکست خوردة انتخابات است. من به برندة این انتخابات هیچ علقه‌ای ندارم ـ هر چند به حرمت انتخاب ملتم، برای او به عنوان یک رئیس جمهور قانونی و مشروع احترام قائلم ـ اما آقای موسوی باید بداند با تهمت واهی تقلب، و با پشت پا زدن به همة نهادهای قانونی، و با هیچ شمردن تمام ارکان مشروعیت نظام سیاسی به یادگار مانده از امام خمینی، ضربه‌ای به فرهنگ دمکراسی در میان جوانان تحصیل‌کردة ـ و مخصوصا رأی‌اولی‌های ـ ما زد که محمدعلی‌شاه قاجار ـ با به توپ بستن مجلس مشروطه ـ این ضربه را نزد. بگذار برای یک بار هم که شده بگویم: اتهام تقلبی که آقای موسوی به نظام اسلامی و به من به عنوان یک مسلمان ایرانی معتقد به این نظام وارد کرد، برایم سنگین‌تر از هزار فحش ناموسی بود. اتهام ده میلیون تقلب در آراء، آن هم به استناد چه دلایلی؟ دلایلی که به قول بسیاری از نزدیکان خود آقای موسوی، اگر تمام این دلایل هم پذیرفته می‌شدند، حتی یک میلیون رأی جا به جا نمی‌شد. کاش آقای موسوی به یاد می‌آورد استدلالات زمان نخست‌وزیری خودش را که می‌گفت سیستم انتخاباتی ایران اصلا امکان تقلب گسترده را سلب کرده است. کاش به جای مثال زدن از گریة مولایم امیرالمؤمنین ـ که جانم به فدایش باد ـ به خاطر باز شدن خلخال از پای یک دختر اهل کتاب، مثال گردن نهادن علی ـ علیه‌السلام ـ به حکم قانون را می‌زد؛ وقتی برای باز پس گرفتن سپرش از دزد به نزد قاضی رفت اما چون دلایل قانونی نداشت، از سپرش صرف نظر کرد و حکم قانون را پذیرفت. در این صورت حتی اگر خیال می‌کرد تقلب هم شده، باز هم مطالباتش را ـ به جای آتش زدن به احساسات مردم این کشور، و به جای هم‌نوا شدن با صدای آمریکا و صدای انگلیس ـ از راه قانون پی می‌گرفت. آن وقت فضا این گونه تیره نمی‌شد و خلخال هم از پای دختری بیرون نمی‌آمد و نیازی به مثال مورد نظر ایشان پیدا نمی‌شد.

نه خیال کنی من شورای نگهبان یا وزارت کشور یا هر کدام دیگر از نهادها و ارکان قانونی کشور را عاری از خطا می‌دانم. ولی آقای موسوی وقتی وارد بازی انتخابات شد، همة این ارکان را به رسمیت شناخت و با همین قانون و همین شورای نگهبان، قدم به عرصه نهاد. تازه، به رغم همة تخلفات مورد ادعایش، باز هم صحت انتخابات را پذیرفت و در شب بیست‌و‌سوم خرداد، خود را برندة همین انتخابات با همین قوانین و همین نهادها خواند. چه کنیم که وقتی رأی‌ها را شمردیم، دیدیم ایشان فریب فضای شهر تهران را خورده و صندوق‌ها چیز دیگری می‌گویند. آنگاه ایشان چه کرد؟ در یک کلام، دست به جرزنی زد. با این همه شعار قانون‌گرایی و با این همه تمجید از اصل ولایت فقیه و شخص آقای خامنه‌ای، به تمام قواعد بازی پشت پا زد و حتی حکم و حکمیت رهبر را به هیچ شمرد. بعد، خواهان شورای حکمیت ملی شد. یعنی تصمیم گرفت حالا که بازی انتخابات را باخته، اقلا باج‌خواهی کند.

مهدی جان تو می‌دانی که مسئلة نظارت استصوابی ـ درست یا غلط ـ دعوای چندین سالة دوستان آقای موسوی و شورای نگهبان بوده است. طرح شورای حکمیت ملی، چیزی نبود به جز تمام شدن این دعوا به نفع آقای موسوی و دوستانش برای همیشة تاریخ. اگر آقای خامنه‌ای امروز جلوی این مسئله نمی‌ایستاد، فردا هر کسی که در انتخابات شکست می‌خورد خواهان شورای حکمیت ملی می‌شد؛ و این معنایی نداشت به جز بی‌اعتباری کامل نقش شورای نگهبان در انتخابات آتی. من و تو، ممکن است با نظارت استصوابی موافق یا مخالف باشیم، اما تعیین تکلیف این موضوع، فارغ از قانون و از طریق قشون‌کشی خیابانی ـ کاری که آقای موسوی کرد ـ چیزی به جز یک باج‌خواهی تمام عیار نبود.

این است که من فکر می‌کنم آقای خامنه‌ای، بیش از هر کس و بیش از هر زمان، از  کیان دمکراسی در ایران دفاع کرد. اگر آقای خامنه‌ای امروز تسلیم باج‌خواهی آقای موسوی و دوستانش به خاطر این قشون‌کشی‌ها می‌شد، فردا هر بازندة انتخاباتی با فراخواندن طرف‌دارانش به خیابان‌ها باج‌خواهی دیگری می‌کرد و این پایان قانون‌گرایی و دمکراسی در کشور ما بود. به نظر من، آقای خامنه‌ای هر کجا که ـ فرضا ـ اشتباهی کرده باشد، در این مورد، تقوا و درایتی مثال زدنی از خودش نشان داد. او از موجودیت قانون دفاع کرد و در عین حال ترتیبی داد که با حفظ منزلت و حرمت شورای نگهبان، شورای حکمیت مورد نظر آقایان نیز تشکیل شود. مهدی جان، ترا به خدا نگاهی به ترکیب شورایی که به دعوت خود شورای نگهبان برای بازشماری آراء به وجود آمد بینداز. آیا اگر قرار بود هر شورای حکمیتی تشکیل شود، ترکیبش فاصله‌ای با ترکیب آن شورا داشت؟ به گمان من، این مهم‌ترین محک برای سنجش صداقت آقای موسوی و یاران ایشان در آن زمان بود. آنها اگر واقعا به دنبال بازشماری آراء بودند، نمایندگانشان را به این شورا می‌فرستادند. اما آقای موسوی به رغم موافقت‌ اولیة رئیس کمیتة صیانت از آرای خودش، ناگهان شروع کرد به کوفتن بر طبل ابطال انتخابات و شد آن چه شد. بقیة ماجرا کسل کننده‌تر از‌ آنست که دوباره مرور شود؛ بی‌درایتی سیاست‌مداران ـ از همة جناح‌ها ـ بی‌تقوایی‌ها، کینه‌توزی‌ها، و ماهی‌های فراوانی که BBC و VOA از میان این آب گل‌آلود صید کردند؛ و جوانان بی‌بصیرت و گاه بی‌ادبی که سر به دامن شیاطین نهادند؛ و باقی ماجراها.

مهدی جان، تو بهتر از من می‌دانی که مشکلات فرهنگی ما در این کشور جوان، یکی دو تا نیست؛ و کمال خام‌اندیشی است اگر فکر کنیم راه حل این مشکلات، ساده و پیش پا افتاده است. تو می‌دانی که تمام عمر من حقیر شاید صرف پرداختن به مشکلات فکری و فرهنگی جوانان این کشور شده است. جوانان سبز یا مشکی ـ فرقی نمی‌کند ـ حتی بی‌بصیرت‌ترین و بی‌ادب‌ترینشان، همه فرزندان ما هستند. اگر آنها را به خاطر بی‌ادبی‌هایشان و به خاطر فرو افتادن در دام شیاطین، مجازاتشان هم کنیم، باز فرزندان ما هستند. حتی اگر به خاطر جرائمشان اعدامشان هم کنیم، باز هم فرزندان ما هستند؛ و مگر تاریخ انقلاب اسلامی کم به خاطر دارد پدرانی را که حکم اعدام فرزند خودشان را امضا کرده‌اند؟

مهدی جان، ما می‌توانستیم ـ و امیدوارم هنوز هم بتوانیم ـ در کنار فرزندانمان زندگی کنیم و به دنبال راه حل‌های مشکلاتمان باشیم، اگر ـ و تنها اگر ـ آقای موسوی دچار توهم نمی‌شد، دست به جرزنی نمی‌زد، هم‌صدای با BBC و VOA نمی‌شد، و حرمت قانون و رهبری را نگاه می‌داشت.

اگر جای تو بودم، به جای فرستادن بیانیة تکراری آقای موسوی به هم چون منی، سخنان این حقیر را به گوش آقای موسوی می‌رساندم.

راستی اگر دستت می‌رسد یک جمله هم به آقای رضایی بگو. به او بگو برای خروج از وضعیت موجود، هیچ نیازی به جلسه و طرح و میثاق و منشور و امضا و عهد و شیرینی خوردن و ماچ کردن نیست. کافیست آقای موسوی به رأی اکثریت مردم ـ حتی اگر تهرانی نباشند ـ سر فرود آورد، به قانون تمکین کند، به بزرگ‌ترین میراث امام خمینی ـ یعنی ولایت فقیه یا همان طور که خود امام اصرار داشت، ولایت مطلقة فقیه ـ ملتزم شود، از هم‌صدایی با دشمنان اسلام و ایران اجتناب کند و در صدد جبران هتاکی‌هایش به مشروعیت نظام برآید. در این صورت مثل یک مخالف قانونی، در چارچوب قانون اساسی حرف‌هایش را خواهد زد و مطابق قانون اساسی اجازة داشتن اجتماعات هم خواهد یافت و مانند همة دل‌سوزان اسلام و ایران، برای اصلاح امور خواهد کوشید. آقای موسوی اگر چنین مسیری را در پیش نگیرد، همة حرف‌های دیگرش در این بیانیه ـ که بعضا حرف‌های بدی هم نیست ـ ارزشی بیش از کلمة حقی که ارادة باطل در پشت سر دارد، نخواهد داشت.

اگر توانستی، از طرف من یک جملة دیگر هم به آقای موسوی بگو. بگو برای یک بار هم که شده، در کنار قرآن خواندنش، به تفسیرهای معتبری چون المیزان مراجعه کند و در بارة این آیة کریمه اندکی بیندیشد؛ آن جا که خداوند در آیات شصتم، شصت‌ویکم و شصت‌ودوم سورة احزاب می‌فرماید: لئن لم‌ینته المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض و المرجفون فی المدینه لنغرینک بهم ثم لا یجاورونک فیها الا قلیلا؛ ملعونین اینما ثقفوا اخذوا و قتلوا تقتیلا؛ سنه الله فی الذین خلوا من قبل و لن‌تجد لسنه الله تبدیلا؛ صدق الله العلی العظیم.

 

                                                                                               16 / دی / 88

                                                                                             20 / محرم / 1431

                                                                                            تهران ـ سید محمد روحانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 17:28  توسط احمد رضا  | 

بچه صعده ای

بچه صعده ای


آی ی  ی     ی     ی      ی              ی

بچه صعده ای

خیال نکن اگر سوخته لباسهایت

و اگر کباب شده جگر مادرت

و سیاه شده لبهای خواهرت

و اگر گلوی پدرت در میان کوهای دود

ورم کرده , بس که بغزش را . . .

بخدا من , بچه ام , مادرم و اصلا

آقام

با تو هم دردیم

دلمان نه از سنگ

نه از شیشه

که از بغض است

می دانی که زود می ترکد

راستی سلام مرا

کودکم را

محمد حسنم را

به علی اصغر حسین برسان


احمد رضا نوری



الهم عجل لولیک الفرج




+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:51  توسط احمد رضا  | 

یمانیهای صعده

برایم عجیب است در صعده

در لبنان , در غزه

در عراق و این آواخر در سیستان

در هرجایی که بوی آل نفاق

نه آل سقوط

و شاید ...

شاید آل سعود بهتر باشد

آره بهتره .

در هر جایی که پای سعودی ها

لجن را با خود از نجد آورده

آنجا کودکان , زنان و حتی

جنین مسلمان را

با پول ظالم الحرمین

قرمز می کنند

قرمز که نه

دوا گلی دلارهای نفت است

که رنگ می زند بدن شیر بچه های مسلمان را

در مقابل نا مسلمانان سرزمین

عربستان سعودی

ملک لا ینقطع گروهی از فرزندان هند جگر خوار

نا مشروعان ابو سفیان

راستی با سوقاتی های بازار ابو سفیان

چه حالی کرده ایم ! در برگشت

حاجیانمان از مکه

آری برادران و خواهران ارجمند

این ماییم که فربه کرده ایم

شکم بد بوی قاصبین حرم را

و این ماییم که امروز فراموش کرده ایم منادی را

فرمود :

در آخر زمان بر می خیزد سه پرچم

دو پرچم بر حقند

و پرچم سفیانی بر باطل

واین ما و این قیام یمانی های صعده

زیاد جدی نگیرید زیدی بودنشان را

اگر حقیقت داشت

بمب فسفری که هیچ گلوله هم خرج نمی شد

اصلا یمانی های ظهور به کنار

مگر ما کم از وهابی های ... ایم

آنان برای شادت در راه باطل

ازهمه جا به عراق می روند

بیاییم اگر خودمان نه

حداقل دلمان

دعایمان

حرفهایمان

فریاد هایمان را بر سر قاصبین حرام زاده بزنیم

فقط کافی است به

برادر , خواهر , هر کسی که

مکه و مدینه می رود بگوییم

سوغات نمی خواهیم

از طرفمان لعن کنید جبت وطاغوتهای زمان را

در مکه

احمد رضا نوری





+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:10  توسط احمد رضا  | 

میلاد امام رئوف و مهربان

 

۸/۸/۸۸

     ۸/۸/۸۸

           ۸/۸/۸۸

سالها تاریخِِ شمسی گشت و گشت
شادمان شد تا شنید این سر گذشت 

                                    روزِ میلادِ امامِ هشتم است 
                                    هشتِ هشتِ جمعهء هشتادو هشت

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:0  توسط احمد رضا  | 

جالبه !

الغرض، مردم عالم همگی می دانند

قصد صاحب شدن مسند و قدرت داریم

 ***

کار ما نیست همانا بجز اعمال نفاق

کینه از ملت و از خادم امت داریم

***

***

زنده شد یاد منافق، سی اِ خرداد، لذا

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

شعر از علی میرزائی مهرماه1388

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:24  توسط احمد رضا  | 

یا حضرت صادق

شعر قشنگی که دل سوخته اهل بیت شاعر بی بدیل و حماسی مرحوم آقاسی

 گفته ( خدا او را با مولایش امیر المومنین محشور گرداند)

 

جاده ی حیرت بسی پر پیچ بود

لطف ساقی بود و باقی هیچ بود

مکه زیر سایه خناس بود

شیعه در بند بنی العباس بود

حضرت صادق اگر ساقی نبود

یک نشان از بندگی باقی نبود


فقه شمشیر امام صادق است

هر که بی شمشیر شد نا لایق است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:52  توسط احمد رضا  | 

سقراط و پالایش سه گانه

 

روزي يکي از آشنايان سقراط بزرگ، وی را ديد و گفت:

"سقراط؛ آيا مي‌داني من درباره دوستت چه چيزي  شنيده ام؟"

سقراط جواب داد:

"يک لحظه صبر کن، قبل از اينکه چيزي به من بگويي، مايلم که از يک آزمون کوچک بگذري. اين آزمون، "پالايش سه‌گانه" نام دارد."

آشناي سقراط:

"پالايش سه‌گانه؟"

سقراط:

"درست است، قبل از اينکه درباره دوستم حرفي بزني، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنيم و ببينيم که چه مي‌خواهي بگويي. اولين مرحله "پالايش حقيقت" است. آيا تو کاملا مطمئن هستي که آنچه که درباره دوستم مي‌خواهي به من بگويي حقيقت است؟"

 آشناي سقراط:

"نه، در واقع من فقط آن را شنيده‌ام و..."

سقراط: "بسيار خوب، پس تو واقعا نمي‌داني که آن حقيقت دارد يا خير. حالا بيا از مرحله دوم بگذر، مرحله "پالايش خوبي". آيا آنچه که درباره دوستم مي‌خواهي به من بگويي، چيز خوب است؟"

آشناي سقراط:

"نه، برعکس..."

سقراط:

" پس تو مي‌خواهي چيز بدي را درباره او بگويي، اما مطمئن هم نيستي که حقيقت داشته باشد. با اين وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کني، زيرا هنوز يک سوال ديگر باقي مانده است: مرحله "پالايش سودمندي". آيا آنچه که درباره دوستم مي‌خواهي به من بگويي، براي من سودمند است؟"

 آشناي سقراط: " نه، نه حقيقتا."

سقراط نتيجه‌گيري کرد:

 "بسيار خوب، اگر آنچه که مي‌خواهي بگويي، نه حقيقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا مي‌خواهي به من بگويي؟"

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:3  توسط احمد رضا  | 

کتیبه ای ز فرعون

شعری که مخوانید رو یکی از دوستان سروده بود و در وبلاگ خبرنگار مسلمان خواندم و خیلی خوشم آمد

زبانش تلخ است ولی چه کنیم روزگار از این تلخ کامی ها زیاد دارد

اهرام ثلاثه دارد امروز *** در سینه کتیبه ای ز فرعون

بر طبل و دهل زدند و خواندند *** طومار و خطیبه ای ز فرعون

گفتند: آهای ایهاالناس *** ماثروت و تخت و تاج داریم

امروز برای پادشاهی *** برموج تو احتیاج داریم

گفتند: آهای! هرکه دارد *** داعیه کشف گنج قارون

باید که دهان خود ببندد *** با حیله کاهنان آمون

این موج سیاه، دارد امروز *** یک پوشش سبز انحرافی

یعنی که جناب ایکس دارد *** انگیزه خدعه و تلافی

این سبز همان که گفت محمود ***  این باغ گیاه هرز دارد

ریحان معطر این چنین نیست *** هرچند لباس سبز دارد

این سبز همان گیاه هرز است *** توهین به تمام اعتقادات

این پوشش سبز انحرافی است *** توهین یه لباس سبز سادات

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:11  توسط احمد رضا  |